سفر به روستای ماه فروز محله ساری

مثل همیشه خودم رو آماده می کنم تا به روستایی سفر کنم و از اتفاق های غیر منتظره آن لذت ببرم

مثل همیشه خودم رو آماده می کنم تا به روستایی سفر کنم و از اتفاق های غیر منتظره آن لذت ببرم. اکثر دوستانی که با من در ارتباط هستند و از برنامه های هنر در روستا بویژه بخش سفر به روستاهای آن خبر دارند، می پرسند که آیا هنر روستا در ایران این قابلیت دارد تا به دنبال اتفاق های غیر منتظره بود یا نه؟
گاهی از پرسش این سوال نگران می شوم که نکند مسیری را که به سختی در حال جستجو هستم اشتباهی آماده باشم و تمام انباشته های ام به باد رفته باشد ولی از همه این سفرها و نتایج آن هنوز در شگفت ام که نه، روستا جایی است که هنوز شناخته شده نیست و من هنوز نتوانسته ام آنرا با دغدغه ها و اندیشه های ام نزدیک کنم و می دانم که مقصر اصلی من هستم نه روستا.

اینکه هنوز نتوانستم بین خودم و هنرم و روستا ارتباطی پیدا کنم مطمئنا بر می گردد به درستی و نادرستی شناختم و امیدوارم که بتوانم هر چه زود تر مسیر بهتری برای پیدا کردن آن بیابم و کمی از این فشارها خلاص شوم.

روستای ماه فروز محله یکی از روستاهای شهرستان ساری است که در جاده فرح آباد واقع شده است.

من و همراه ام سینا پناهی ( گرافیست و یکی از اعضای حجم سبز ) با هماهنگی بعمل آمده با رسول کاظمی ( مجسمه ساز و اهل روستای ماه فروز محله ) صبح یک روز تعطیل ( سه شنبه 24 آبان ماه 1390 ) به آنجا رفتیم. البته باید اذعان کنم چون این روستا در مازندران واقع شده است خودم را برای اتفاق های عجیب آماده نکرده ام بود چرا که در خیلی از جهات روستاهای مازندران شبیه هم هستند و روستای ماه فروز محله نیز از آن جدا نخواهد بود.

روستایی با 200 خانوار جمعیت و در حاشیه رودخانه تجن ساری که خالی از جنگل و درختان انبوه می باشد ولی بودن در کنار رودخانه تجن یکی از مهم ترین ویژگی های این روستا است که باید از آن بیشتر گفت و حرف زد.

آنچه رسول می گوید این است که او در این رودخانه ماهی گیری آموخته است و خیلی راحت می تواند از آب این رودخانه و هر رودخانه ای ماهی بگیرد و البته باید اشاره کنم که او می تواند مثل آب خوردن با دست ماهی شکار کند و شاید همین امتیاز است که اکثر مردم این روستا به ماهیگیری علاقمند است و زمان های زیادی را برای آن وقت می گذارند.
وردوی روستا جز یک قبرستان چیز دیگری نبود که توجه مرا جلب کند. این قبرستان کوچک هیچج ویژگی خاصی نداشت و فقط بالای قبر جایی که سر انسان قرار می گیرد با چند تا آجر و یا سیمان فضای مربعی شکلی درست کرده بودند تا شمع در آن روشن کنند و نه بیشتر.

روستا به دلیل اینکه در مجاورت رودخانه تجن قرار دارد هر بار به علت بارندگی زیاد باعث دگرگونی های حوادث طبیعی ناشی از سیل می گردد و این مسئله باعث شده تا زمین های حاصل خیز روستا به باتلاق های کوچکی تبدیل گردد و کشاورزان در این سالها از هر گونه هزینه برای بهره برداری صرف نظر می کنند و عده ای نیز با روش های متفاوتی همچون کاشتن درخت صنوبر از این زمین استفاده کرده اند که در این شرایط بیشترین صرفه اقتصادی را نیز برای آنها داشته است.


من و دوستان همراه که هر چیز را از دریچه هنر می نگریم متوجه قابلیت های جدیدی در این روستا شده ایم که تا کنون رسول متوجه آنها نبوده و یا اگر بوده خیلی برای اش مهم نبوده و به آسانی از کنارش رد شده است. ولی روستا با وجود کوچک بودن اش شرایط خوبی برای اجرای برنامه های هنری برای هنرمندان و خود روستایی ها داشت.

یکی از این ویژگی های منحصر به فرد وجود یک کارگاه آجر پزی بوده که متاسفانه به یک ویرانه تبدیل شده است و هیچگونه بهره برداری مفیدی از آن نمی شود. قابلیت بس گران برای روستا و معرفی اش که شاید تنها پتانسیل آن روستا باشد.

گشت زدن با چکمه در آن گل و لای برای من بسیار خوشایند بود و احساس خوبی داشتم و حس می کردم دوباره به کودکی ام برگشتم و به قول رسول کودکی ده ساله شدم.
اما با دیدن کارگاه آجر پزی همه چیز برای ام تغییر گرد و من روستای ماه فروز محله را دیگر به عنوان یک روستای معمولی نمی توانستم ببینم و سعی کردم برای آن برنامه ای تنظیم کنم و این بار با شرایط منسجم تر به آنجا سفر کنم.

تابش آفتاب پاییزی بر تک تک این آجرها حس غریبی در من بوجود آورده بود و احساس می کردم که من در گذشته در جایی و یا در زمانی به آن تعلق داشته ام. نمی دانم چرا این حس در من متبلور شد ولی یادم هست که هربار به روستای مادری ام می رفتم پل زیبایی بود که در دوران صفویه ساخته شده بود و مردم ده می گفتند که شاه عباس آنرا ساخته است. این پل همیشه مرا مجذوب خود می کرد و دوست داشتم بر روی آن راه بروم و چیزهای زیادی از آن بدانم ولی حیف که همیشه با اتومبیل از آن عبور می کردیم و آرزوهای کودکی ام نیز خیلی زود از آن می گذشت.

اما این آجرها انگاری همان آجرها بوده اند که حالا مثل یک تپه بزرگ روی هم قرار گرفتند. چندتا درختچه و پشته ای علف و خاشاک آنرا احاطه کرده بود و منظره ای زیبا از خودش ساخته بود و از دور بنایی قدیمی به نظر می رسید که از نیاکانمان به ما ارث رسیده است.

تپه ای آجری را بارها بارها از زوایای مختلفی نگاه کردم و هر بار به آن نزدیک تر شدم و به رسول گفتم هنوز بالای این تپه رفته ای. شاید باورتان نشود ولی جواب رسول منفی بود و او هرگز در این سالها حتی یک بار هم این تپه را خوب ندیده بود و این برای من خیلی ناراحت کننده بود که چطور می شود به آسانی از مهم ترین فضاهای با ارزش مان گذر کنیم و حتی نگاهی به آن نداشته باشیم.

زود دست به کار شدم و در گرمای نسبتا ملایم پاییز دور از هر چشمی بر بالای این تپه آجری بزرگ دراز کشیدم و به خواب رفتم. خواب نیم روزی کوتاهی توامان با ایهام های زندگی ام که مرا به اطراف جهان می برد. از آجرهای ریز و درشت دیوار چین که در کنارشان هزاران جمجمه همنوع من چیده شده است تا پله های مناسب تخت جمشید که برای راه رفتن عاشقانه هر دلبری با معشوقه اش به این شکل ساخته شده است.

دراز کشیدم چرا که ذره ذره این آجرها را از خودم می دانستم. احساس می کنم که بیش از آنکه خاک باشم ذره های نارنجی قرمز این مکعب فرسوده هستم که می توانم دمی در کنار دیگر هم کیش آنم بی آسایم.

و آسائیدم.

...............................................................

جلال الدین مشمولی

آبان ماه 1390
روستای ماه فروز محله در شهرستان ساری

دوشنبه ۱۲ دي ۱۳۹۰